|
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
|
باز هم شبی دیگر
شبی از شبهای بی پایان عمر من....
شبهای به وسعت قامت بلند تو ...
که مغرورانه بر تن خسته ی من سایه می افکند..
وباریکه روشنی عقلم را ..
کورانه کورانه می زداید..
آری از صبح تا شام ...
در سیر زیبایی تو متحیر هستم..
نمی دانم با کدامین لبخند...
یا کدامین اشک ..
کدامین بوسه..
یا کدامین آغوش گرمت سحر شدم..
من جادو شده به عطر نفسهای توام..
زیباست تمام لحظات.
غرق در اندیشه ی تو بودن برایم زیباست..
اما جنون آور این لحظات زیبا ..
زندگی نازیبا وکوتاهم را کوته تر میکند
امروز در آینه دنبال نشانی بودم از خود
اما هرچه گشتم جز تو نشانی نبود...
دلبر نازنین من دیگر برای مرگ من آرزو نکن
من روزی هزاربار به آرزوی تو دامن میزنم..
لحظه ای که می توانم چشم هایم راببندم
وبی رویای تو بخوابم...............
بازهم من
من و این ورق پارها یم
و شکوه هایی از درد که از اعماق سینه سر باز کرده
با چه کس میتوان گفت دردی را که هیچ کس درک نخواهد کرد
با اشک می نویسم و خوب نمیبینم چه مینویسم
اما باید گفت
باید نوشت
توان گفتنش را جز با ورق پاره هایم ندارم.....
تو که بودی که عاشقانه زیباییم را نثارت کردم....
تو که بودی که در تنهایی ها یت با توهم خوانی کردم...
اکنون یاد بوسهای آتشینمان تنها خنجری بر قلبهامان شده.....
اکنون به چشمان دروغ انگیزت می اندیشم....
که چه نا زیبا بود و زیبا میدیدمش.......
آه خداوندا
امروز وقت بهانه گیری از قلبهای آهنین که آفریدی نیست...
امروز صحبت از هجرت به عرش کبریایی تواست.
و این منم که با وجودی مالامال از گناهان عشق آلوده وحشی
به دنبال بوی خوش گیسویت می چرخم..
و اما تو
از تو دیگر سخن نخواهم گفت که بی شرمیهایت در شمار دفتر من نمی گنجد.
ترا به باد میسپارم تا با ز هم بچرخی
خداوندا
امروز دل شکسته تر از هر بندهای به تو چشم دوختم
مرا به آبیهای زلال خلوت با خود باز میگردانی.....
خدا حافظ دیگه رفتم....
پایان ثانیه منم......
هر جایی ساعت ببینم عقربه ها شو میشکنم.....
حتی نشد واسه یه بار من بدی ها توخوب کنم.......
خورشید و کشتم تا دیگه...
خودم به جات غروب کنم....
نیاویزیم نه به بند گریزنه به دامان پناه
نشتابیم نه به سمت روشن نزدیک نه به سمت ابهام دور
بر خود خیمه افکنیم
سایبان آرامش ما مائیم
بیایید از شوره زار های خوب و بد برویم
چون جوی آیینه روان باشیم
به درخت درخت را پاسخ گوئیم
برویم برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم......
سهراب....
از هزاران بار شاید بیشتر مینویسم از عشق...مینویسم از تو...
از هزاران بار شاید بیشتر تکه تکه های هستی ام را با خون سرخ شقایق رنگ میزنم.....
شاید از هزاران بار بیشتر گریه های انتظارم را زیر لبخند های ساختگی پنهان میکنم....
شاید هزار بار بیشتر خودم را ذره ذره در تو آب میکنم........
امروز هستی ام پایان گرفته.امروز روز مرگ سلول های بی نقص من در سکوت درد آور و بینهایت دوری تو است.
هجرت خواهم کرد . غروب خواهم کرد . سرخ و نقرهای خواهم بارید. باز هم مثل باران....
امروز دلم برای کسی می تپید که تپش قلبش را زیر دستان یخ زده ام حس کرده بودم.
امروز از هزار بار بیشتر آرزو کردم برای لحظهای چشمهایت را تماشا کنم . شاید حرف دل نگفته ام را بفهمی.
باور کردنی نیست تو هم رفتی و من تنها با خاطراتت با دل سرگشته ام سر خواهم کرد .
به زندگی سوگند که این دل را جز برای تو صیقل نخواهم داد.....
باران ترانه مرا بخوان
قطره های اشکم را زیر دستان ترت خواب کن
من خسته از ماندنم
تاب بودنم نیست
مرا آب کن..........
خاک تپید
هوا موجی زد
علف ها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند
میان دو دست تنهاییم روییدی
در من تراویدی
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم
نه صدایم نه روشنی
طنین تنهایی تو هستم طنین تاریکی تو.....
سهراب این شعر رو بر بالین پدر بیمارش سرود
منم این شعرو تقدیم میکنم به عزیزترین کسم کسی که با تمام وجودم دوستش میدارم
پدر نازنینم.....
نشان به آن نشان که من هیچگاه برای هیچ چیز نشانه نمی گذارم
و اصولا فرق بین نشان و نشانه و نشانی را نمی دانم
و آن نشانه هایی را که گویند خداوند در اطراف انسانها مقرر کرد تا بلکه ایمان بیاورند و آگا ه شوند را درک نکرده ام و احتمالا آگاه نیز نشدهام
نشان نشانی من گاه بودنم است که بی نشانی اش از با نشانی اش بهتر می نماید
نشانی من گاه دختر بودنم است
که دوست دارم به کل نشانی اش را گم کنم و به کسی نشانش ندهم
من هیچ گاه نشانه های زندگی را در خود نیافتم که از نشان زندگی با تو سخن گویم
نشانه گیری من هیچ گاه دقیق نبوده تا لا اقل مرگ را نشانه بگیرم
نشانه های من همیشه به جاهایی نشانده شده که نباید
نشان به آن نشان که من هیچ گاه برای هیچ چیز نشانه نمی گذارم
نمیدانم چرا امروز از این نشان به ان نشان به دنبال نشانی
نشانی هرچند کوچک برای زندگی گشتم..........
اگر می گفتی می آمدم
با طرحی از روزهای شکسته
و شبهای مه آلود
اگر می گفتی می آمدم
پرده را کنار می کشیدم
ودر پس یک بوسه دنیا را به تو می دادم
اینک
زنی که با گیسوان تلخ کنار پنجره نشسته و
من که در خطوط شکسته نگاه ها گم میشوم
به من بگو
روزها را به چه قیمتی فروختی
تا سپیده صبح
دوباره با شعری متولد شوی
اینک
در پس هر آواز تلخ
ترانه روشنی شکوفه میزند
بمان
تا بهار فاصله ای نمانده است.....
چقدر تنهایم... انگار شمارش این روزهای برفی تمامی ندارد....
.انگار این تفکر بیجان از مزه مزه کردن این دروغهای واقعی بیتاب نمیشود......
.من در اوج یک احساس ناگفتنی دست و پا میزنم.....
. چقدر صادقانه میبازم غرور بیحسابم را..... کاشکی شکستگی خاطرم گچ گرفتنی بود......
.این روزها را باور ندارم شب میشود و گونه هایم خیس میبارند...
..چقدر این گونه های پاک را دوست دارم ..... چقدر برق جشمهای تو را دوست دارم....
. چقدر تنهایی دلمان را دوست دارم...
.من و تو چه تنهاییم حتی لحظهای که در کنار هم نفس میکشیم ....
.دلم برایت تنگ است....
.کاش میشد ترا شناخت و این هستی بی ارزش را با سودای حقیقت تو طراوت بخشید....
.چه بیهوده می گویم کسی نیست که این صدای گرفته را بشنود.....
. اما من صدایت را شنیدم درکنج تنهایی دلم چون من همیشه گوش کردم همیشه.....
همیشه گوش کردم...